لحظاتی پیش رفته بود تا که آن روز رسیده بود. چند لحظه پیش رفته بود؟ لحظه های بلند با درد٬ لحظه های بلند با ترس٬ لحظه های به یاد مانده از مستی که نمی دانست چقدر بلند بود و چقدر کوتاه٬ لحظاتی که به شهوتی ناقص آمیخته بود و باز هم نمی دانست که چقدر بلند بود و چقدر کوتاه٬ لحظه ای کوتاه که نشئه ی روی زیبایی شد و لحظه آنقدر کوتاه بود که ابلهانه آن را عشق می نامید ( و دیگر آن لحظه هرگز باز نیامد...). صد ها لحظه٬ هزارها لحظه٬ شاید صدها هزار لحظه بدین شکل و بدین رنگ از پس شکافی به نام او تا به امروز عبور کرده بود.

پرده ی مواجیست زندگی آمیخته به هزارها رنگ زیبا و زشت...
آدمی را به هر لحظه ای احساسی بود و کیمياگر دهر به هر احساسی رنگی داد و فرمود: بکش! ترس را رنگی داد و رنج را رنگی٬ شوق را رنگی. و فرمود در هم بیامیز و بساز و بکش! در هم آمیخت و رنگ ترس را نیامیخت و شجاعت ساخت. در هم آمیخت و نیامیخت رنج را و مستی ساخت. در هم آمیخت و ساخت معجون پیچیده تری را که شهوت بود و شهوت آنقدر حرام بود که دستش می لرزید و رنگ می ریخت و خود ذره ذره ذره رنگ می باخت تا که رنگش علیل و بی فروغ گشت. رنگ عشق را هم هرگز نیاموخت... آنکه می گوید رنگ زندگی سبز است گفتارش دروغی بیش نیست. چرا که زندگی پرده ایست مواج آمیخته به هزارها زنگ زیبا و زشت.
آنچه که برای او باطل بود نقش عمر بود و هرگز نگفت آنچه که نقاش ازل می دانست...





